تبليغاتX
هری پاتر و هرمیون
عکس و خبر در باره ی هری پاتر و هرمیون
(حال یه پرش داریم ) من به مدرسه ی

wintebure

رفتم و وخیلی خیلی از اون جا لذت بردم اون جا خیلی آرام بود من هیچ گاه فراموش نمی کنم سفال هایی که اون جا ساختیم و داستان هایی که نوشتیم پدر ومادرم که همیشه آرزو داشتند در کشور خودشان زندگی کنند برای نهمین بار جابجا شدند واین بار به یک روستای کوچک در بیرون ولز من به دانشگاه رفتم در 1983یک دانشگاه در شمال انگلیس و زبان فرانسه خواندم ولی فکر می کنم که کار اشتباهی بود چون من واقعا از پا در اومده بودم من دوست داشتم مدرن ترین زبان دنیا رو بخونم ولی بعد از یک مدت کم زبان انگلیسی مدرن ترین زبان روی کره ی زمین شد من در مدت تحصیلم به مدت 1 سال در پاریس زندگی می کردم و بعد از دانشگاهم من به لندن رفتم و شروع به کار در یک موسسه ی بین المللی کردم من چیز هایی رو می نوشتم ولی به هیچ کسی نشون نمی ددادم من کتاب هری پاتر و سنگ جادو رو شروع به نوشتن کردم و همیشه غروب این کارو می کردم من به شهر منچستر رفتم افکار من خیلی خیلی متوجه هری پاتر بود متاسفانه در 30دسامبر سال 1990 مادرم مرد و این موضوع برا ی من پدرم و دای خیلی خیلی ناگوار بود ویکی از سخت ترین خاطره های زندگی من بود 9 ماه بعد من به پرتغال رفتم تا درس زبان آنجا تدریس کنم من کار می کردم وتلاش می کردم تا کتابم را تمام کنم من وجسیکا به

edinburgh

(پایتخت اسکاتلند) رفتیم جایی که خواهرم دای در آن جا زندگی می کرد من دوباره کار تدریس رو شروع کردم ولی انگار نباید هیچ گاه کار کتابم تمام می شد چون من تا بعد از ظهر مشغول کار بودم وم همواره نگران زندگی تنها دخترم جسیکا بودم من همچنین در یک موسسه بیماریهای روانی کار کردم واین در حالی بود که من مصمم بودم کتابم را تمام کنم تا بلاخره جسیکا مریض شد من مانند دیوانه ها شروع به نوشتن می کردم من در نزدیکی غروب شروع به نوشتن می کردم و تایپ می کردم در بعضی از اوقات نسبت به اون کتاب احساس تنفر می کردم ولی در هر حال به اون عشق می ورزیدم بلاخره توانستم تمامش کنم من اولین جلد کتابم را در یک پوشش زیبای پلاستیکی گذاشتم و اون رو فرستادم ولی خیلی زود اون رو بر گردونند و از من نسخه ی خطی اون رو خواستند من هم اون رو فرستادم این هیجان انگیز ترین پستی بود که در تمام طول عمرم فرستادم اون ها در موردش 1 سال صحبت کردند تا بلاخره یک ناشر به نام کریستوفر برای کتابم انتخاب شد اون ها کتابم رو پیش کریس خیلی پایین اورده بودند

اما در یک روز ناگهان کریس به من زنگ زد وگفت: این فوق العاده است من می خوام چاپش کنم

من نمی توتونستم باور کنم وگفتم یعنی می خوای اونو چاپ کنی آیا این کار یه کار احمقانه نیست - واون به من گفت من در تصمیمم مصمم هستم - در همون لحظه من به هوا پریدم جسیکا کسی بود که در کنارم نشسته بود هر دوی ما روی صندلی نشستیم و به آینده فکر کردیم

واییییییییییی مردم خوب این هم جواب نظرات شما گل های همیشه بهار خودم:

خوب برسیم به جواب محبتاتون :

نیلوفر: ممنون نیلوفر خانم که اومدی و تبریک می گم اول شدنت رو خیلی خیلی خوشحالم کردی همیشه از این کارا بکن بازم ممنون

یه...:ممنون عزیزم من که اسمت نمی دونم اگه پسری می بوسمت واگه دختر یه شاخه گل خوشگل بهت میدم

پلنگ پاتر:خیلی ممنون عزیز دلم چشم عکس هم بیشتر می زارم ولی من فکر کردم گفتم عکس رو می شه همه جا بدست اورد ولی ترجمه !!!! ولی چشم عزیزم

نارسیسا: ممنون نارسیسا جان همین که یه نظر هم بدی واسم خیلی خیلی ارزش داره

دانیال:ممنون دانیا جان من هم از رپ بدم نمیاد باش حتما میام

کوروش:ممنون که سر زدی عزیز دلم از راهنمایی هات هم ممنون

مژگان: ممنون مژگان جان که سر زدی من دوست داشتم هر وقت آپ می کنی به من هم سر بزنی

ریحانه:ممنون ریحانه جان که اومدی خدا کنه سفر هم بهت خوش گذشته باشه

یاسی واتسون:ممنون نیکتا جان که اومدی واقعا باید بگم مرسی در مورد بالای وبلاگت تو بزار به حساب کم دقتی من ببخشید

سجاد:ممنون سجاد جونننننننننننننم ولی چرا این قدر از پویا مایه می زاری بازم ممنون از لطفت در مورد خبر هم هنوز پویا چیزی به من نگفته خلاصه خیلی مخلصیم گلللللللللللللللللممممممممم

خشایار:من هم می خوام قسمت های دیگه بهش اضافه کنم ممنون که سرزدی

ترانه:ممنون ترانه جان که سر زدی به خدا خیلی خیلی اشکم رو در اوردی یکم شاد باش موفق باشی و ممنون که سر زدی

نفیسه:ممنون نفیسه خانم که اومدی نظر لطفت

متین فیروزی:ممنون که تشریف اوردیمن مشرف فرمودید متین جان

عباس عابدینی:ممنون عباس آقای گل که سر زدی حالا کجاش دیدی من خودم یه دفتر شعر دارم که واسه دل خودم گفتم ویه عالمه نوشته

امید وکیانا:ممنون از امید وکیانای عزیزخیلی ممنونم از هر دوتون از این همه لطفتون من مخلصم

بهزاد:خواهش می کنم

مصطفی:ممنون مصطفی جان خیلی باحالی خیلی دوست دارم بازم ممنون هم از تو هم از انرژی هسته ای

نیلوفر:من این مقاله رو از سایت معتبری گرفتم و ترجمه کردم بازم از توجه ات ممنون

سعید:ممنون سعید جونننننننننننننننننننننننننننممممممممممممممممممممم خیلی شرمندم بابت ماهان هم من شرمندم این پسر یکم .... خودت میدونی که تاریخش هم 23 شهریور البته تو که از همین امروز دعوتی

سیریوس اسنیپ(دانیال جون): ممنون دانیال جان که امدی به خدا خیلی خیلی خوشحالم کردی که اومدی باشه حتما میام بازم می بوسمت چون خیلی دوست دارم

دیوونه:ممنون که قابل دونستی اومدی اشکال نداره تا 100 سال دیگه خودم واست سری کاملش می خرم میدم بخونی

مینا وبیتا: ممنون که اومدین خیلی ممنون که اومدین ممنون از لطفتون و ممنون از جملات زیباتون

سارا بلا وشیطون:ممنون سارا جان که اومدی من هم هستم

فلور: ممنون فلور جان که اومدی در مورد اون هم ولش کن دیگه گذشت دیگه

 

+ سحر شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 3:58 PM  نگارنده حسین پاتر |